سلام به همگی امروز یه کمی سرم خلوت بود و تونستم این پست رو بدم
خب امروز از صیح که بیدار شدم:
ساعت 7:45 بود که بابک زنگ زد گفت مسعود ساعت 8:15 بیا (ما آخه ساعت 8 قرار گذاشته بودیم )منم که از خدا خواسته گفتم باشه آخه امروز قرار بود که بریم دانشگاه گردی!! بریم اول امیر کبیر بعدش خواجه نصبر!
خوب بالاخره رفتیم و به دانشگاه امیرکبیر رسیدیم!!!دانشگاه که نیود!! به ساختمان اداری !! که ..... خودتون بگید دیگه (البته از همه دوستام (بچه مدرسه ای ها ) که اونجا هستن :بابک ، بهروز ، فرهاد ، رنجبر ، محمدعلی ، حمید ، محمود ،میثم و ...) خوب ما هم که از همون اول کاری که داشیم می رفتیم تو مثل عادت همیشگی (که با بچه ها می شیم ) شروع به مسخره بازی کردیم! آقا زد و یارو نگهبانه اون روز رو از این کارت بگیر بازی ها !! بابک می گه که من الان 3 ماهه که کارت نشون ندادم! اما امروز مجبور شدم نشون بدم القصه از بابک کارت خواست و بابک هم نیست که آدم فروش نیست نشون داد و رفت!!! علی موند و حوضش!منم دیدم دیگه چاره ای نیست بالجبار کارت دانشجویی خودم رو نشون دادم (آخه کار دانشگاه تهران خیلی کلاس داره نباید به هر کی نشون بدی!!)آقا این بارو هم از رو نرفت گفت کارتت پیشه منه خواستی بری می آی میگیری!!خلاصه رفتیم داخل این طرف چاله اون طرف دیوار!! به راه باریک! یه جایی بی سرو ته!! رفتیم اینور و این ور رسیدیم به دانشکده ی فیزیک!! رفتیم توش! اولش من و بابک رفتیم توی انجمن اسلامی!!یه سلام و علیکی کردیم و خوش گذشت!!بعدش رفتیم کتایخونه!! یه اتاق حدود 24 متری بود که دوتیکه !! فقط به صورت اسمی! کرده بودن خواهران و برادران!خوب وارد جزیئات زیاد نمی شم! بعدش رفتیم سایت دانشگاه امیر کبیر! دانشکده ی فیزیک!!
وای سایت نیود که خدا!!
4 تا کامپیوتر پی سوز + 3 تا کامپیوتر ذغالی !! با سرعت فوق العاده بالا
1 kb/sec
(سرعت خونه معمولا 4 هستش!!)
یعد از کلی این ور و اون ور ! دیدم که بهروز جان هلک و هلک داره می آد من و دید و با تعجب گفت این جا کجا؟ وکلی سلام و علیک و چاق سلامتی گفت که امده برای اعتراض فیزیک!)
و ماجرا هایی که برامون پیش امد رفتیم بیرون! (دیگه وارد این که چه ماجراهایی بود نمی شم!!)
اما به هر حال رفتیم بیرون و رفتیم برای دانشگاه خواجه نصیر!
همین جور که داشتیم دنبال یه ساختمان به گفته ی احمد 4 طبقه می گشیم یه هو دیدم که احمد از پشت صدامون می کنه خلاصه دبدیم که امده دنبالمون ساعت حدود 12:30 بود ! بعد امد و گفت که ناهار دانشگاهشون ماهی هستش از این قزل آلا ها که با کله باید بخوری!
بعد جاتون خالی و رفتیم یه کوکتل به حساب احمد جون خوردیم و رفتیم یه جایی که بهش می گفت دانشگاه یه جاده ی باریک تر از اونی که رفتیم دانشگاه امیر کبیر! یه جایی که بگم دخمه !! (با عرض پوزش از صادق خان و دو تا از بچه های صنابع که باهاشون آشنا شدم ! آقا رضا و آقا صابر)
گفتیم که بریم نماز رو بخونیم و بعدش بریم ! (تف به ریا ها!!)آقا اصل ماجرا این جاست!!!
1- آقا ما که رفتیم وضو بگیریم این احمد گفت که بریم اونجا دمپایی هستش! رفتیم دیدیم که دمپایی ها رو از جلو می شه از جای انگشت 3 چه از این ور چه از اون ور بشموری! رو به صورت به مثلث متساوی الاضلاع ! بریدن!!
2-یه پله ای به ملکوت اعلا یا نا کجا آیاد که ازش یه عکس زدم! البته حیف شد که از اون دمپایی ها عکس نگرفتم! بقیه ی قضیه هم دیگه به خودمون ریط داره
والاسلام!
اگه حال کردید نظر بدید!
راستی حتما نطرتون رو در مورد این عکس از این پله ها که به سقف می رسه توی نماز خونه ی دانشگاه خواجه نصیر !!! بگید ها

نوشته شده توسط ماه پشت ابر در سه شنبه بیستم تیر 1385
لينك ثابت 
|